تبليغاتX
وبلاگ محمد
 

 

 

سحر

 

سحرم

 

خوشگلم

 

با من بمون

 

به لطافت بوی بهاری قسم می خورم

 

خوشبختت میکنم

 

خوشبختت مینم

 

عاشقتم

 

بووووووووو...وووووووووس

 

 

 

خواستم برات هديه اي بفرستم;

نسيم گفت : مرا بفرست تا موها يش را نوازش کنم .

باران گفت : مرا بفرست تا صورتش را بشويم و اشک ها يش را پاک

کنم .

ناگهان قلبم گفت : مرا بفرست تا دوستش بدارم ...

و تنها تو همه وجودم شدي ...........

 

عشق نمی پرسد که تو کی هستی فقط می گه که تو مال منی

 

عشق نمی پرسد اهل کجایی فقط می گه که تو قلب من زندگی می کنی

 

عشق نمی پرسد که چکار می کنی فقط می گه که باعث ضربان قلب منی

 

عشق نمی پرسد که چرا دور هستی فقط می گه که همیشه با منی

 

عشق نمی پرسد دوستم داری فقط می گه که دوستت دارم!!!!!!

 

 تمام حرفهای من...

 

عشق من مرا به به فراموشی نسپار

 

 

ا ی عشق مرا یاری کن که تا ابد عاشق بمانم

 

ای خدا تو خود بهتر می دانی که چه چیزی از تو می خواهم

 

پس خودت مرا کمک کن

 

ای روزگار از تو واز بی وفایی هایت خسته ام

 

من این زندگی را نمی خواهم

 

کیست که مرا یاری کند؟؟؟؟

 

کیست تا ابد با من باشد؟؟؟؟

 

آن کسی که تا همیشه با من است فقط تویی ای خدای بزرگ

 

ولی چرا؟؟!!

 

چرا این همه تنهایی؟؟

 

چون تو خودت تنهایی من هم تنها باشم؟

 

ای خدا هیچ چیز از تو نمی خواهم

 

جز این که مرا تا آخرین نفسم عاشق نگه دار

 

مرا به کلبه عشق راه بده

 

 

مرا یاری کن

 

 

مرا یاری کن

 

مرا یاری کن

 

من تنهای تنها هستم

 

من از این زندگی خسته ام

 

زندگی را نمی خواهم

 

فقط عشقش قشنگ است

 

ولی همان عشق هم گاهی دروغین است

 

ولی چرا؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دستهايم را كه سويت دراز شده بگير و مرا از سر تيغه هاي زهر الود خارها



بگذران و در سرزمين سبز و مخملي عشق در اغوشت بفشار !



بگذار عطش لبهايم با بوسه هاي حيات بخش تو فرو نشيند .



و بگذار اغوش تو ارامش از دست رفته ام را به من باز گرداند .



تو ميداني تو ميفهمي كه من در تنهايي وحشت انگيز اتاقم در اين روزهاي تلخ



كه تنها صداي ساز يك غريبه به گوش مي رسد كه تو را ميخواند .



تو را كه با جادوي كلمات مرا به اسارت كشانده و با لبخندهايت شكوفه هاي يك



عشق بزرگ را در من شكوفا كردي .



من ميخواهم در تابش عشق تو پيكر سرما زده ي خود را رها سازم و گرماي

 

زندگي را در رگهايم احساس كنم .

 

 عشق يعني مستي و ديوانگي 

              عشق يعني با جهان بيگانگي 

                         عشق يعني شب نخفتن تا سحر 

                                 عشق يعني سجده ها با چشم تر

                                    عشق يعني سر به در اويختن

                     عشق يعني اشك حسرت ريختن
 
         عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

 

زرد است که لبریز حقاقیق شده است

                    تلخ است که با مرگ موافق شده است
  
  عاشق نشدی و گرنه میفهمیدی.....

                                         پاییز بهاریست که عاشق شده است!

 

تقدیم به محمد جان

 

سحر نازم

 

خدایا:

 

چرا سرنوشتم ز غم زاده ای

 

چرا قلب عاشق به من داده ای

 


 



یکشنبه هفدهم خرداد 1388 |